| |
|
far far away |
|
ارسال شده به
من و افکارم
توسط
بابک
در تاریخ چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387
|
Far away across the field The tolling of the iron bell Calls the faithful to their knees To hear the softly spoken magic spells
میخواهی باور کنی یا نه!
اما این حقیقت است....
پ.ن : - قسمتی از ترانه Breath Reprise از PinkFloyd - |
|
| |
|
لرزش... |
|
ارسال شده به
من و خودم
توسط
بابک
در تاریخ یکشنبه 22 اردیبهشت 1387
|
نمیدانم؛ اما احساسیست که هیچوقت ارضاء نمیشود...
حتی شهوانیتر از احساسی که در یک خمیازه است...
حتی زیباتر از احساس بوسیده شدن...
احساسی که فقط با لرزشِ این سیمها بوجود میآید... احساسی که فقط میتوان در پژواکِ لرزشِ تار و پودِ این سیمها فهمید و لمس کرد... |
|
| |
|
بالاخره تمام شد... |
|
ارسال شده به
سربازخانه
توسط
بابک
در تاریخ شنبه 21 اردیبهشت 1387
|
و بالاخره تمام شد... احساس میکنم آزاد شدم، احساس میکنم رها شدم...
تو را ارجاع میدهم با یک سالِ قبل....
بالاخره، در یک صبحِ بهاری برای همیشه این سربازخانه را ترک کردم... |
|
| |
|
اینجا در و دیوارِ خانهی مردم است... |
|
ارسال شده به
من و روزهایم
توسط
بابک
در تاریخ پنجشنبه 12 اردیبهشت 1387
|
باور کنید..
اینجا تابلوی تبلیغاتیِ شما نیست...!
اینجا در و دیوارِ خانهی مردم است، و این تبلیغاتِ پوچ و بیمحتوای و پراز چیزهای بزرگ و رایگان شبیه جملهی « تشخیص تخصصی ترکیدگی رایگان... » است و مرا یاد برچسبهای رنگارنگی میاندازد که هرروز تعدادشان بر در و دیوارِ شهر بیشتر میشود و روی همهشان نوشته متخصص در چاه و فاصلاب...
باور بفرمائید، اینجا نه لولهای گرفته نه چاهی ترکیده، شما بفرمائید دستتان را در فاضلاب خانهی خودتان بکنید که تا خرخره پرشده است....
باور بفرمائید، اینجا تابلوی تبلیغاتی نیست و کسی هم بدنبال بازدید کنندهی بیشتر یا هاست و دومین رایگان نیست... |
|
| |
|
بازهم... |
|
ارسال شده به
من و روزهایم
توسط
بابک
در تاریخ دوشنبه 9 اردیبهشت 1387
|
بیخوابیهای من عجیب است... همیشه تا صبح میپاید و همیشه یک اتفاقی خواهد افتاد...
خب چیزی که میبینید یکی از اتفاقات این بیخوابی است... |
|
| |
|
بیخوابی |
|
ارسال شده به
من و روزهایم
توسط
بابک
در تاریخ شنبه 7 اردیبهشت 1387
|
خواب پشه گرما و بیخوابی
چیزهای جدانشدنی هستند؛
وقتی خوابات میآید پشهها میآیند تا گرما را بیشتر احساس کنی و درنهایت از جایت بلندشوی و بیخوابی بزند به کلهات و مثل روح سرگردان راه بروی تا هوا روشن شود!!!
و هوا هم که روشن بشود، تو میمانی و این همه وقتِ اضافه که نمیدانی چطور پُرشان کنی... |
|
| |
|
و خدا آفریده شد |
|
ارسال شده به
من و افکارم
توسط
بابک
در تاریخ چهارشنبه 4 اردیبهشت 1387
|
آنگاه که شاه لولید در بستر مرگِ خویش کسی آمد با قبای سرد و سیاهی بر تن
دستی بر ریش سفیداش کشید و گفت؛ ما آمدیم!
و خدا آفریده شد |
|
| |
|
آزادی که بگوئی نه! آزادی که نپذری... |
|
ارسال شده به
سربازخانه
توسط
بابک
در تاریخ شنبه 31 فروردین 1387
|
ما آزادیم که قبول نکنیم، هرچیزی را که از طرف حکومت برای ما انتخاب میشود، میتوانیم بگوئیم نه؛
اما آنها که خودشان گفتهاند، ما کسی که هم پیاله نباشد هیچ تضمینی نمیکنیم!!!
تو فکر کن رفتهای سربازی! آنها میگویند وظیفه! تو میگوئی بردهداریِ نوین!
چه تفاوت میکند یا قبول میکنی یا نه
دست خودت هست
گُه بزنم این بهاصطلاح وطن را..... |
|
| |
|
روزهای بدی است.... |
|
ارسال شده به
بنبست
توسط
بابک
در تاریخ جمعه 30 فروردین 1387
|
روزهای بدی است!!!
همین...
بلاتکلیف... خسته... منگ...
روزهای بدی است....
خالیام... خالیه خالی |
|
| |
|
دلم یک بطری شراب میخواهد... |
|
ارسال شده به
روزهای خاکستری
توسط
بابک
در تاریخ یکشنبه 25 فروردین 1387
|
دلم میخواهد امروز که از این میدان میگذرم، آنطرفاش دیگر همان خیابان همیشگی نباشد، پراز خاطره، پراز یادها و یادبودها، پراز احساسات غیرقابل کنترل نوستالوژیکی که همینطور یکدفعه و بی خبر سرریز میشوند؛
باور کن، دنیا آنطورها هم که میگویند نیست، خب؛ این قانون است دیگر، و قانون هم قانون است، نمیشود زیرِ پا گذاشتاش! ؛ بعضیها برای بلعیده شدن هستند و بعضیها برای بلعیدن، و بعضیها هم مثلِ امثال ما برای...
دلم یک بطری شراب میخواهد، شراب تلخ و گس، دلم میخواهد گوشهای بیافتم ، خسته و مست و منگ و نتوانم به هیچچیز فکر کنم... دلم یک بطری شرابِ مرد افکن میخواهد... |
|